شهرها و خاطره    2(از مجموعه شهرهای بی نشان)

چون مردی برای مدتهای مدید در سرزمینهای وحشی براند در­می­یابد که دلش برای یک شهر لک زده است. در نهایت کارش به ایزیدوره می­افتد، شهری که در آن ساختمانها، پلکانهایی مارپیچ دارند که به صدفهای مارپیچ مزین شده­اند، جایی که بهترین تلسکوپها و ویولونها ساخته می­شوند، جایی که تازه واردی که بین دو زن مردد است همواره زن سومی می­بیند، جایی که قاپ بازان خروس جنگی­ها را به کناری می نهند و به مهلکه نزاعی خونین در می­افتند. او آن زمان که دلش برای شهری لک زده بود به همه این چیزها فکر می­کرد. بنابراین ایزیدوره شهر رؤیاهای اوست: با یک تفاوت. او در شهر رؤیاهایش مردی جوان بود و اکنون که به ایزیدوره رسیده، گرد پیری بر او نشسته است. در میدان شهر دیواری هست که مرد بر آن نشسته و جواناني را می­بیند که از کنارش می­گذرند؛ او با آنها در یک ردیف نشسته است. شوق از قبل به خاطره­ای بدل گشته است.

طرفه شهري است آن حلب و خانه‌ها و راه.

 خوش مي‌نگرم،

سر كنگره‌ها مي‌بينم.

 فرو مي‌نگرم، عالمي و خندق.

شمس؛ مقالات

 

 

بجاي پیش در آمد[1] مترجم

     هفت پيكر در او نگاشته خوب         هر يكي زان به كشوري منسوب

     دختر راي هند فورك نام               پيكري خوب‌تر ز ماه تمام

     دخت خاقان به نام يعماناز              فتنه‌ي لعبتان چين و طراز

     دخت خوارزم شاه، ناز پري             خوش خرامي بسان كبك دري

     دخت سقلاب شاه، نسرين نوش       ترك چيني، طراز رومي‌پوش

     دختر شاه مغرب، آذريون               آفتابي چو ماه روزافزون

     دختر قيصر همايون راي                هم همايون و هم به نام هماي

     دخت كسري ز نسل كيكاووس        درستي نام و خوب چون طاووس[2]

  «بهرام شاه تصوير هفت شاهزاده خانم را مي‌بيند و يكباره عاشق هر هفت تن مي‌شود. هر يك دختر پادشاهي از هفت اقليم است؛ بهرام به خواستگاري يكايك‌شان مي‌فرستد و با آن‌ها ازدواج مي‌كند. پس دستور مي‌دهد هفت عمارت بسازند، هر يك به رنگي و مطابق «سرشت هفت سياره». هر يك شاهزاده خانم هفت اقليم، صاحب يك عمارت، يك رنگ، يك سياره و يك روز هفته خواهد بود؛ پادشاه ديداري هفتگي با هر يك از همسرانش خواهد داشت و حكايتي به صداي او خواهد شنيد. جامه‌هاي پادشاه به رنگ سياره‌ي آن روز خواهد بود و داستان‌هايي كه همسران تعريف خواهند كرد سايه روشن و خصلت سياره‌ي مربوط را خواهد داشت»[3].

  و حالا كالوينويي كه شيفته هفت پيكر نظامي است و اينگونه از آن داد سخن مي‌دهد، دست به قلم مي‌شود و از زبان هموطنش ماركوپولو ما را به ديدار شاهزادگاني از مشرق زمين مي‌برد، شاهزادگاني كه اين بار نه هفت تن و هفت شهر كه پنجاه تن و پنجاه شهرند[4]و شهرهايي كه طبعاً براي ما آشناترند تا كالوينو و ماركو؛ شهرهايي كه هر يك عمارتي و رنگي و سياره‌اي و روزگاري دارند. حاصل كتابي است كه «هر بازخواني‌اش كشفي است همانند خواندن نخستين بار»[5] و «چون طلسمات كهن خود را معادلي براي جهان معرفي مي‌كند»[6] و « اثري است كه نمي‌توانيم در برابرش بي‌تفاوت بمانيم و ياري‌مان مي‌دهد كه از طريق آن و احتمالا در تضاد با آن خود را تعريف كنيم»[7]، يعني دقيقاً ويژگي‌هايي را دارد كه كالوينو در مورد آثار كلاسيك قائل است. اما آنچه كالوينو در مورد آثار كلاسيك تصريح نمي‌كند و آن را بطور تلويحي با مثالهايي[8] كه از آثار كلاسيك زده بيان مي‌‌كند اين است كه آثار كلاسيك هر يك سلوكي معنوي هستند در جانمان به سرزمينهاي ناشناخته، و با اين تعريف آخر چه بسا بايد گفت كتاب شهرهاي بي‌نشان كالوينو از هر كتاب كلاسيكي كلاسيك‌تر است...[از اینجا از ترس سرقت ادبی قسمتی از مطلب را که لب مطلب هم هست سانسور کردم!]

    هر ترجمه نوعی خوانش است، پس چه باک از خوانشی جدید بویژه هنگامی که می‌دانی برخي خوانشهای قدیم به ترکستان[14] زده­اند و ترکستان متأسفانه در فهرست مارکو جایی ندارد. اگر شهر خودتان را در فهرست مارکو پیدا کردید برایم بنویسید. برای من تمام شهرها آشنا بودند، ولی فقط توانستم با قطعیت یک شهر را شناسایی کنم: تهران، یا الگورا، یا شاید هم...

   در انتها اشاره كنم كه به تصور من، از اين كتاب بيشتر كساني طرف مي‌بندند كه جانشان تمام عمر در يك شهر منجمد نشده است. اينان شهرهاي ماركو را بسيار آشنا مي‌يابند، فقط شايد نام شهرها را فراموش كرده باشند. البته دغدغه‌اي هم از اين بابت نداشته باشند چون كالوينو هم در برگردان نام شهرها از لبان ماركو به زبان ايتاليايي، نه تنها دچار خطاهايي شده است، بلكه گاه براي شرح معني يك بيت شعر مجبور شده به شرح و بسطي طولاني بپردازد (ايراد از او نيست، از زبان ايتاليايي است كه در مصاف با زبان فارسي، كشش‌اش همينقدر است[15]!). اگر در پانوشتهاي كتاب ارجاعات فراواني به شعر حافظ و آثار نمايشي بزرگ وجود دارد، از باب يادآوري اين نكته است كه قويترين آثار زباني و كلامي، كه اعجازي به نام ايجاز نيز مسلح باشند، همواره يا به صورت شعر هستند يا به صورت نمايشنامه، و اگر اثر ديگري چون اين اثر، قدرتمند از آب در مي‌آيد بدليل اين است كه بر چنان پايه‌هاي عظيمي ايستاده است.

اميدوارم از خواندن اين كتاب كه داستان «جان» آدمي است لذت ببريد كه بقول داريوش شايگان: «معماري هميشه در ارتباط با يك رؤيا، يك آرمانشهر و يا يك تخيل انجام گرفته است و هر محتواي فضايي با شيوه‌اي از زندگي، با نحوه‌اي از شناخت و حتي مي‌توان گفت با شيوه‌اي از حضور همراه است... آنچه از حيث فيزيكي در نظام محسوس ممكن نيست، در مقياس جان امكان‌پذير است. روان، مانند فضاي خيال مي‌تواند آشتي‌ناپذيرها را بر هم منطبق سازد، مانعه الجمع‌ها را درهم آميزد... و ما را به فضاي هر چه لطيف‌تر رهنمون شود، به فضاهايي كه شاعران و عارفان در سير و سلوكهاي خويش در «مدينه‌هاي تمثيلي» بر ما مكشوف مي‌سازند.»[16]

باز»گرداني را به زبان فارسي (كه به نظرم حداقل در اين مورد كلمه مناسب‌تري از برگردان يا ترجمه است) به گروه ادبي- نمايشي آواي مهر، اين روانْ‌جانانِ ساكن شهر «وفا»تقديم مي‌كنم. خدا بلاي طاعون را هر چه زودتر از اين شهر بگرداند، كه اندك نفوسي بيشتر از ساكنان آن باقي نمانده‌اند. اميدوارم اين شهر به سرنوشت شهر «مهر» دچار نشود كه ساليان سال است تقريبا خالي از سكنه‌‌ است. آري، گران‌جانان، برخلاف آنچه ممكن است از نامشان به نظر برسد، به آساني جايي بند نمي‌شوند.

 آن به كه سخن را كوتاه كنيم و آن را با شعري در ستايش سخن  از هفت پيكر نظامي به پايان ‌بريم:

                         ز آفرينش نزاد مادر كُن     هيچ فرزند خوبتر ز سخُن

                                                                              

 سبوي كوچك و هنزك   90 - 1388

 

 

 

 

 

 

 

 



[1] نوشتن مقدمه را از سوي مترجم بر كتاب برخي دوستان مستحب مؤكد به حساب آورده‌اند، و چون اينجانب مطمئن نيستم در ترجمه اين كتاب واجبات را بجا آورده‌ام يا نه، جرأت نكردم بنويسم: «مقدمه». البته يك واجب از قلم نيفتاد و آن هم «كپي‌رايت» بود كه برخي از عاملين به مستحبات به راحتي آن را فراموش مي‌كنند.

[2] داستانها و پيامهاي نظامي/ حشمت‌الله رياضي / به كوشش: حبيب‌الله پاك گوهر/ انتشارات حقيقت / تهران 1385

[3] چرا بايد كلاسيك‌ها را خواند؟/ ايتالو كالوينو/ ترجمه‌ي آزيتا همپارتيان/ نشر قطره/ 1389

[4] فراموش نكنيم كه نام دختران در افسانه‌ها همزمان به نام شهرها هم اشاره مي‌كنند.

[5] همان كتاب.

[6] همان كتاب.

[7] همان كتاب.

[8] آثاري چون هفت پيكر نظامي، سفر به ماه سيرانو دو برژراك، ژاك قدري دني ديدرو، سه قصه گوستاو فلوبر، اتاق شماره 6 چخوف و ...

[9] برخي حدسيات مترجم را در مورد دلالتهاي نزديك شهرها از نظر نام و مضمون، در حوزه ادبيات، در پانوشت‌ها خواهيد يافت. از آنجا كه همانطور كه خواهد آمد، اصل كتاب به زبان فارسي تقرير شده، تعجب نكنيد اگر برخي دلالتها را از ادبيات فارسي بيابيد و حتي در مواردي تمام توصيف يك شهر را، شرحي بر يك بيت شعر!

[10] مي‌خواستم برخي از اين قلم انداختن‌ها را رفو كنم والبته در مورد «وداعيه» (كه امروزه دورود ناميده مي‌شود) نيز اين كار را كردم، ولي از آوردن آن در اين كتاب خودداري كردم؛ چون حاصل را در خور چنين كتابي نيافتم.

[11] آميزش افق‌ها/ منتخباتي از آثار داريوش شايگان/ گزينش و تدوين محمد منصور هاشمي/نشر فرزان/ 1389

[12] تعجب آور است؟ كافي‌است نگاهي بيندازيد به دايره‌المعارف بريتانيكا يا ويكي‌پديا يا سفرنامه ابن بطوطه كه تنها چند دهه بعد از ماركو در چين سفر ميكرد و اشعار سعدي را از زبان قايقرانان چيني مي‌شنيد يا اصلاً چرا راه دور برويم، از همين گلستان خودمان بگوييم كه زماني دورترك هر خانه‌اي را به  سخن شيرين سعدي معطر مي‌كرد و اكنون در گوشه كتابخانه‌ها خاك مي‌خورد(تازه اگر در كتابخانه موجود باشد!): در باب پنجم، سرگذشت هجده مي‌خوانيم كه در آن سالي كه محمد خوارزم شاه با ختا ‌[بخشي از چين كنوني] براي مصلحتي صلح اختيار كرد، سعدي به جامع شهر كاشغر درآمد و پسري را در غايت جمال را ديد. پسر از او ‌خواست از سخنان سعدي برايش بگويد و سعدي بدون اينكه اظهار كند سعدي خود اوست دو بيت عربي ‌خواند [اي بابا نااميدمان كردي سعدي جان!] و پسر «لختي به انديشه فرو رفت و گفت غالب اشعار او در اين سرزمين به زبان فارسي است. اگر بگويي به فهم نزديكتر باشد».‌ [بد نيست به كساني كه ممكن است در اين مورد شكي داشته باشند يادآوري كنم زماني كه ماركو از شهر شيراز مي‌گذشته، سعدي ساكن شيراز بوده و چند سالي از نگارش بوستان و گلستان مي‌گذشته است!]. زباني كه روزگاري شرق وغرب عالم را در مي‌نورديد امروزه به چنين سرنوشتي دچار شده كه فرزندان اين زبان از اينكه ماركو به زبان فارسي با قوبلاي صحبت مي‌كرده حيرت مي‌كنند. و تازه اين گوشه كوچكي از عظمت و قدرت و گستره اين زبان در زماني نه چندان دور است. در زماني دورترك اين زبان مادر زبانهايي بوده كه امروزه به اشتباه هند و اروپايي خوانده مي‌شوند. استاد فريدون جنيدي در كتاب نامه پهلواني (نشر بلخ) جمله پروفسور هارولد والتر بيلي رئيس انجمن فقه اللغه انگلستان را از كتاب ميراث ايران (ترجمه محمد معين) نقل مي‌كنند كه مي‌گويد:«زبانهاي هند و اروپايي، در طي قرون مختلف از چين (زبان ايراني در دوره مغولان حتي در پكن هم بوسيله آلانان گفتگو مي‌شد) تا جزاير ايرلند بدانها تكلم مي‌كردند... بنابراين يك دانشجوي انگليسي هم كه بخواهد زبان مادري خود را نيك تحصيل كند، بايد از كتيبه‌هاي فارسي باستان اطلاعاتي بدست آورد!...»

[13] «ماركو هيچ چيني نمي‌دانست و از چند زباني بهره مي‌گرفت كه در آن زمان در شرق آسيا استفاده مي‌شد – به احتمال بيشتر تركي، آنطور كه مغولها صحبت مي‌كنند و فارسي آميخته به عربي، و محتملاً مغولي و اويغور... ماركو بسيار مورد توجه قوبلاي قرار گرفت كه بسيار از شنيدن درباره سرزمينهاي غريب مشعوف مي‌شد. امپراطور بارها او را در ماموريتهايي براي جمع‌آوري اطلاعات به اقصي نقاط امپراطوري مي‌فرستاد...».دايره المعارف بريتانيكا، 2002 (كه تازه كار انگيسهاست!)

[14] براي دلگرمي ايشان فقط بگويم كه شهر كاشغر (كه در پانوشت پنجم از آن يادي كرديم) در تركستان امروزي است و در قديم جزو ختا بوده است.

[15] اگر شكي داريد توصيف شمس را از شهر حلب (تنها چند دهه قبل از توصيفات ماركو) در ابتداي اين گفتار بخوانيد. بقول جعفر مدرس صادقي، شاهكار ايجاز.

[16] در جستجوي فضاهاي گمشده (در كتاب آميزش افق‌ها)

[17] داستانها و پيامهاي نظامي