از خاطرات فروغ در ایتالیا

فروغ در ۲۲ سالگی(!) در سفر ایتالیا چنین می نویسد:

«به آن سرزمینی اندیشیدم که فرسنگها با خاکش فاصله داشتم و در آنجا نمی شد همانطور که بود٬بود. در آنجا آدمهای مسخره و صعیفی را دیدم که سرهایشان را خضوع و خشوع مصنوعی در مقابل بتهایی [فرود می آوردند] که سالها بود برای خودشان ساخته بودند و خودشان هم می دانستند که با حقیقت فرسنگها فاصله دارد اما آنقدر جرات و جسارت نداشتند تا با مشت به فرق آنها بکوبند و از آن دنیای مسخره و نفرت انگیزی که برای خودشان ساخته بودند قدم بیرون بگذارند. آدمهایی را دیدم که به جان هم افتاده اند و هریک سعی می کند دیگری را به نحوی نابود و معدوم کند تا برای ادامه دادن به زندگی کثیفش جای بیشتری به دست آورد...»

و سوال من اینجاست که در عرض این نیم قرنی که از نوشتن این مطالب گذشته است چقدر جامعه تکامل پیدا کرده است؟!  یا اصلا در عرض ۳۰۰ قرنی که از زمان انسان نئاندرتال می گذرد بشر چقدر پیشرفت کرده است؟! انسان اولیه ای که چای دیگری زندگی می کند جایی که بشر از ناشناخته نمی ترسد٬  جایی که درختها با بشر حرف می زنند٬  جایی که طبیعت در زندگی انسان سهیم است کجاست و این ملغمه آهن و دود و فریب کجا؟! ( فیلم  آ. او ٬   آخرین نئاندرتال ساخته ژک مالاتر(۲۰۱۱) را ببینید)

باد جن

جنون از ديد شكسپير

«مجنون بسان دريا و باد، آن هنگام كه پنجه در پنجه افكنده‌اند، تا ثابت كنند كدام قويترند.»

                                                                             هملت، پرده چهارم، صحنه اول

چه تعريف ديگري را از جنون سراغ داريد كه اين پيكار خونين را به اين زيبايي نشان دهد و آن را در كنار ديگر پديده‌هاي طبيعت قرار دهد؟

 

در شب كوچك من، افسوس

باد با برگ درختان ميعادي دارد

در شب كوچك من دلهره ويراني است

 

گوش كن

وزش ظلمت را مي‌شنوي؟...

 

در شب اكنون چيزي مي‌گذرد

ماه سرخ است و مشوش

و بر اين بام كه هر لحظه

                       در او بيم فروريختن است

ابرها همچون انبوه عزاداران

لحظه باريدن را گويي منتظرند... (فروغ)

رحم یا سردخانه؟

چرا توقف کنم؟

چه می تواند باشد مرداب

چه می تواند باشد

          جز جای تخم ریزی حشرات فساد

افکار سردخانه را

          جنازه های بادکرده رقم می زنند...(فروغ - تنها صداست که می ماند)

 

 

من ششصد تا بچه دارم... یخچال رفته بود توی شکمم. نمی دانم چه جوری رفته بود٬ شاید پرت شده بود (کسی که منتسب به بیماری روانی است)

حقبقت درخت

شايد حقيقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان

که زير بارش يكريز برف مدفون شد

و سال، ديگر وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود

و در تنش فوران می کنند

فواره های سبز ساقه هاي سبكبار

شكوفه خواهد داد ای يار، ای يگانه ترين يار

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ... (فروغ)

 

«بیماری» می گوید:

هزار اصله درخت سوخته... یعنی هزار بار می خواهند دل مرا بسوزانند...

بله! درست است! کسانی که توسط جامعه بشری انگ و ننگ بیمار بودن را دریافت می کنند کسانی هستند که از چیزهایی سخن می گویند که شاعران بعد از عمری سلوک شاعرانه توانایی گفتنشان را پیدا می کنند!

به نظر شما کلام شاعران و بیماران چه ارتباطی با هم دارند؟

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد

به جويبار كه در من جاري بود

به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند

به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من

از فصل هاي خشك گذر مي‌كردند... (فروغ فرخزاد)

 

حدود 20 سال پيش، درخت امامزاده رو كه قطع كردن، يكدفعه ديگه نفسم بالا نيومد. كار بچه‌ام بودا، درختو بريد داد گاوه بخوره. همه‌اش خواب امامزاده رو مي‌ديدم مي‌گفت چرا زير خانه‌ام را خراب كردي؟ گاوه مال تو بود. پس تقصير توئه.

درخت ارغوان و همانندسازي!؟

(از تاريخچه تكوين روان‌پزشكي نوين در ايران- تأليف دكتر هاراطون داويديان/انتشارات ارجمند)

 

در گوشه جنوب شرقي ساختمان مركزي بيمارستان (روانپزشكي ) روزبه درخت ارغواني بود كهن‌سال و زيبا، شاخه‌هاي جواني از ريشه درخت جوانه زده قد كشيده و بر زيبايي آن افزوده بودند، تنه درخت رو به خشك شدن نهاده بود. باغبانان بيمارستان تصميم داشتند تنه درخت را قطع كنند. در يك روز پائيزي باغبانان اره به دست مشغول كار شدند. چند قدم دورتر، زير درخت ديگري، بيمار مردي چمباتمه زده سرش را با دو دست محكم گرفته بود و گريه كنان التماس مي‌كرد كه «نبريد؛ گردنم را نبريد!»