تئاتر و تهذيب اخلاق

پيشگامان ادبيات نمايشي ايران حدود صد سال پيش تئاتر را وسيله اي براي ‹تهذيب اخلاق› مي دانستند (چقدر مانده تا به صد سال پيش برسيم؟!). به گفته گريگور يقيكيان از پيشگامان تئاتر گيلان توجه كنيد:

‹براي افادت نظرات خود لازم نمي بينم كه شرح مفصلي از اهميت تئاتر يعني اين آينه عيب و نقص و محاسن و محامد نماي اخلاق انساني چيزي بنگارم فقط به دو كلمه افكار خويش را در اين خصوص گوشزد مي كنم كه : اهميت تئاتر دائر بر تهذيب اخلاق بر افتتاح چندين كلاس درس مقدم٬ و انجام اين امر مخصوصا قسمت تراژدي آنها نهايت درجه مشكل مي باشد.› (از توضيحي بر زندگي و آثار نمايشي گريگور يقيكيان/ فرامرز طالبي/ نشر تيراژه)

به راستي در طول عمر خود چند كلاس شركت كرده ايد كه باوري را در شما تغيير داده باشد؟!

مایاکوفسکی در مورد تئاتر...

تا چراغ های صحنه تمیزند!...

پرژکتورها را بتابانید

     تا روشنی ها به خاموشی نگرایند...

تئاتر آینه ای برای تصویر نیست

                                 نه

تئاتر بلوری درشت نماست

 

                                  مهین اسکویی/ درباره پیس و هنرمند/ مجله فردوسی/ ۱۳۴۵ (از مهین                                                   اسکویی٬ به کوشش وحید ایوبی٬ نشر تجربه٬ ۱۳۸۶)

خيانت...

خيانت را انواع و اقسامي است. خيانت تنها آن زني نيست كه در غياب همسر با مرد ديگري همبستر مي شود و بعد از طرد شدن توسط همسر همدلي و طرفداري سوزناك تمام ساده لوحان و ابلهان عالم را بر مي انگيزد. خيانت تنها آن مردي نيست كه در جبهه جنگ خود را تسليم دشمن مي كند. خيانت تنها آن پزشكي نيست كه وقت كافي براي معاينه و تشخيص بيمارانش نمي گذارد. خيانت تنها آن كسي نيست كه از مطالب ديگران مي دزدد و با آنها در وصف عظمت خويش قلمفرسايي مي كند. خيانت تنها از آن كساني نيست كه حقايق را وارونه جلوه مي دهند. خيانت تنها از آن كساني نيست كه عرصه زمين را براي موجودات زنده ديگر تنگ مي كنند. خيانت تنها...

گاهي خيانت انسانها نه به انساني ديگر، كه به انسانيت، نه به هموطنان خود، كه به مفهوم وطن، نه به بيماران ، كه به طبابت، نه به دانشمندان، كه به دانش ، نه به حقيقت، كه به حق و نه به موجودات زنده، كه به زندگي است.

بروتوس در نمايشنامه ژوليوس سزار شكسپير در توظئه قتل دوست خود سزار شركت مي جويد، با اين فكر كه جلوي از بين رفتن جمهوري را بگيرد، و تاوان آلت دست شدن خود را با كشته شدن اش مي دهد. بروتوس به انساني به نام سزار خيانت مي كند، اما نه به جمهوري، و نه به انسانيت...   

ماکسیم گورکی از چخوف می گوید...

ماکسیم گورکی در مورد نمایشنامه سه خواهر چخوف:

«... صف طویل اشخاصی که بنده عشق و حماقت و تنبلی و در آرزوی تامین رفاه شخصی هستند از مقابل خواننده می گذرد. در اینجا کسانی که از بیم زندگی بر خود می لرزند و بر ترس خود سرپوش گذاشته اند با تشویش و اضطراب مبهمی حرکت می کنند و هوا را با یاوه گویی های بی ربط خود درباره آینده پر می کنند و احساس می کنند که جایی در زمان حاضر ندارند... عده زیادی از آنها رویای زندگی پرشکوه دویست سال بعد را در سر می پرورانند و هیچ کس در اندیشه این نیست که این سوال ساده را مطرح کند: حال که ما جز رویا پردازی کار دیگری نمی کنیم پس چه کسی آن را برآورده می سازد؟ و اکنون مرد بزرگ و دانایی (چخوف) از کنار این انبوه موجودات ملال آور و دلتنگ کننده و ناتوان می گذرذ  نگاه دقیقی به این خیل افسرده وطنش می افکند و با لبخندی غم آلود و لحنی ملایم ولی سرزنش آمیز در حالی که اندوه یاس آوری بر چهره و قلبش سایه افکنده است با صدایی صمیمی و دلنشین می گوید:

- آقایان٬راستی که زندگی ملال آوری دارید!»

( از سه خواهر٬نقد احرایی مهین اسکویی/ ناصر حسینی مهر/ نگاه ۱۳۹۰)

قربان دهنت!  من هم گاهی که در درمانگاه نشسته ام دلم می خواهد بگویم: آقایان! خانمها! زندگی ملال آورتان حالا مقداری هم با افسردگی و اضطراب همراه باشد٬ آسمان که به زمین نمی آید! شاید افسردگی و اضطراب شما شکایت هایی هستند که شکایت اصلیتان را در خود پنهان کرده اند... مگر شما هموطن شاعری نیستید که گفته چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد؟ مگر همزبان شاعری نیستید که گفته فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم؟! شما را چه می شود؟

باز هم از چخوق

چخوف:«اگر نگاهی عادی و گذرا به جنگل انبوه بیاندازیم همه چیز ساده و بی اهمیت به نظر می رسد  حال آنکه حیات به گونه ای نامرئی در عمق آن جریان دارد. به همین گونه هر آنجه در زندگی روزمره ما رخ می دهد به هیچ وجه ساده و بی اهمیت نیست.» به راستی چخوف در نمایشنامه هایش جزئیات ناپیدای زندگی را همراه مناسبات تراژیک آن آشکار میسازد   نوعی از تراژدی نهان در زندگی که دست کمی از نمایشنامه های شکسپیر ندارد...بی دلیل نیست که خود او شباهتهایی میان ناتاشا [سه خواهر] با لیدی مکبث می بیند  شباهت به پرسناژی که اشتیاق به جنایتی خونین لرزه به دل ها می اندازد و از او ملکه شرارت می سازد... ناتاشا هم در نوع خود یک ملکه است. او ملکه فرومایگی است  او نیز مانند لیدی مکبث برای کسب قدرت و بیرون راندن سه خواهر از خانه پدری بدون خستگی تلاش می کند. ناتاشا هم می کشد اما به شیوه خودش: او ذره ذره می کشد  زجر کش می کند  فضای اطرافش را مسموم می کند. حال باید دید کدام جنایت مهلک تر است: جنایت وسیع لیدی مکبث یا جنایت ذره ذره ناتاشا که قربانیانش مردمی خوب  بی آزار  مهربان  اما نا آماده برای دفاع از خود هستند...

(از کتاب سه خواهر/ نقد اجرایی مهین اسکویی/ ناصر حسینی مهر/ نگاه ۱۳۹۰)

 

وقتی این کتاب را می خوانم از فهمیدن ظرائفی که در پس جزئیات ظاهرا بی اهمیت نمایشنامه سه خواهر چخوف وجود دارد به خود می لرزم  آن هم نمایشنامه ای که چندین  بار  در کلاس های ادبیات نمایشی ام آن را خوانده ام. به راستی آن روح بی زمانی که در پس ظاهر آرام این نمایشنامه وجود دارد چیست که هنوز شعله های آن در پس چهره هایی که سالها پیش نقش هایی از این نمایش را برداشته اند  می لرزد؟! ایرنا  ماشا  اولگا  ناتاشا  و حتی آنفیسا...

استانیسلاوسکی در مورد چخوف

برای پی بردن به جوهر درونی کارهای وی [چخوف] باید به ژرفای معنوی او راه یافت. بی گمان هر اثر هنری یک مضمون معنوی ژرف دارد٬ اما این نکته بیش از هر کس در باره چخوف صدق می کند زیرا راه دیگری برای درک و دریافت وی وجود ندارد...

 به طور کلی هر کسی که می کوشد تا نمایشنامه چخوف را اجرا یا بازی کند به گونه ای از فریفتگی دچار است. باید در نمایشنامه های او بود  یعنی در آنها زندگی کرد  وجود داشت   و در راستای آن شریان معنوی و  اصلی که در ژرفای درون آنها نهفته است پیش رفت.

 

(از سه خواهر/ نقد اجرایی مهین اسکویی/ ناصر حسینی مهر/ انتشارات نگاه ۱۳۸۹)

چخوف وين را توصيف مي‌كند...

كاش مي‌دانستيد وين چقدر زيباست! با هيچ‌يك از شهرهايي كه تاكنون ديده‌ام نمي‌توانم مقايسه‌اش كنم... كليساهاي غول‌آسا، اما بزرگي‌شان آدم را نمي‌كشد، بلكه چشم‌ها را مي‌نوازد، چون مثل دوك‌هاي ريسندگي جلوه مي‌كند. مخصوصا كليساي بزرگ سن استفان و كليساي ووتيو كه زيبايي ويژه‌اي دارد. آن‌ها شبيه ساختمان نيستند، بلكه به نان شيريني مي‌مانند. مجلس، سالن شهر، دانشگاه... بي‌نظير است. همه چيز بي‌نظير است و من تازه از ديروز فهميده‌ام كه معماري واقعا هنر است. در اينجا اين هنر را، آنطور كه نزد ما معمول است، تكه تكه نمي‌بيني، بلكه به فاصله چندين ورست گسترش يافته است. آثار تاريخي فراوان، در هر خياباني حتما كتاب‌فروشي....(20 مارس 1891)(چخوف در قاب تصویر/ سهراب برازش/ نشر نی ۱۳۹۰)

 

مکانها و زمانها گاهی رازهای ناگشودنی را آشکار میکنند... این وین ۱۸۹۱ است از دید یک اروپایی دیگر٬ و آن وقت این همه شگفتی؟! این وین در تب و تاب آشکار شدن چه چیزی است؟

نویسنده یعنی این!

چيزي كه نويسنده را هنگام نوشتن متأثر مي‌كند و آن تأثير چنان است كه تمامي وجود آدم را پر مي‌كند، خود به خود نوشته مي‌شود. من بلد نيستم از خودم و آثارم حرف بزنم. چون بيشتر گرفتار بيرون و دنيايي هستم كه مرا احاطه كرده است. حقيقت اين است كه من يك هزارم كابوس‌ها و اوهامي را كه در زندگي داشته‌ام، نتوانسته‌ام بنويسم. چون هميشه زندگي شلوغ و ذهن جوشان و آشفته‌اي داشته‌ام. كابوس‌ها هر چه هم سعي مي‌كنم جلوي آنها را بگيرم مي‌آيند و اندكي آدم را مي‌ترسانند. (غلامحسين ساعدي/ در كتاب نوشتن/ كا‌ظم رهبر/ كتاب خورشيد/ 1385)

تئاتر به کدام بیماری بیشتر شباهت دارد؟!!!

اگر از آنتونن آرتو می پرسیدید قطعا این جواب را می شنیدید: طاعون!!

به این قسمت از مقاله فوق العاده  آرتو به نام تئاتر و طاعون توجه کنید(از کتاب فرهنگ تئاتر و طاعون / ترجمه جلایل ستاری / نشر مرکز ۱۳۹۰):

...تئاتر گره كشاكش‌ها را مي‌گشايد، نيروها را آزاد و رها مي‌كند، امكاناتي بر مي‌انگيزد و اگر اين امكانات و قوا ظلماني‌اند، گناه آن به گردن طاعون و تئاتر نيست، بلكه به گردن زندگي است.

توجه نداريم كه زندگي، آنگونه كه هست و آنگونه كه براي ما ساخته و پرداخته شده است، موجبات انگيزش و شوريدگي بسيار فراهم آورده در اختيارمان مي‌نهد. پس همانگونه كه در طاعون، دمل عظيمي چه اخلاقي و چه اجتماعي سرباز مي‌كند و تخليه مي‌شود، تئاتر نيز براي تخليه دمل‌ها به صورت جمعي، خلق شده است...

تئاتر چون طاعون، بحراني است كه با مرگ و يا درمان و بهبودي، پايان مي‌يابد و طاعون بيماري‌اي برتر از ديگر بيماري‌هاست، زيرا بحراني كامل و تمام‌عيار است كه عاقبتش، چيزي جز مرگ يا پاكسازي و تصفيه‌اي نهايي نيست. همانگونه تئاتر نيز به مثابه‌ي درد و بيماري است زيرا تعادل غايي و نهايي‌ايست كه بي‌ويرانگري و تخريب به دست نمي‌آيد. تئاتر ذهن يا روح را به هذياني فرامي‌خواند كه نيروهايش را برمي‌انگيزند و سرانجام از ديدگاه انساني ملاحظه مي‌توان كرد كه تئاتر چون طاعون، تأثيري سودبخش و خيرخواهانه دارد، زيرا انسان‌ها را وادار مي‌كند كه خود را همانگونه كه هستند ببينند و نقاب از چهره‌شان بر مي‌گيرد و  دروغ و پستي و دورويي و رياكاري و سالوس را بر آفتاب مي‌اندازد و ماندگي و جمود خفقان‌آور ماده را كه حتي دامنگير روشن‌ترين حواس نيز مي‌شود، تكان مي‌دهد و به تحرك وامي‌دارد و بر جماعات، قدرت ظلماني و قوت پنهانشان را مكشوف مي‌سازد و بدينگونه دعوت‌شان مي‌كند كه با نگرش و وجه نظري قهرماني و والا با سرنوشت روبرو شوند كه اگر اين آگاهي حاصل نمي‌آمد هرگز قادر به انجام دادن چنين كاري نبودند...

 

از یکی از نامه های چخوف

طبابت همسر قانونی من است و ادبیات معشوقه ام. وقتی یکی جانم را به لب میرساند  شب را با آن دیگری سر می کنم. این از نظر من اخلاقی نیست   اما در عوض کسالت آور هم نیست. در ضمن عهد شکنی ام چیزی از هیچکدامشان نمی کاهد. اگر طبابت نبود   شاید در اوقات فراغت    افکار زایدم را به ندرت وقف ادبیات می کردم. من فاقد انضباطم.

 

[چخوف در قالب تصویر / پتر اوربان / ترجمه سهراب برازش / نشر نی ۱۳۹۰]

او کیست؟

پدرش او را تا مدتی به مدرسه ای غیر مذهبی می فرستاد ولی تنگدستی وی و احتیاج او به کمک پسرش در خانه پدر را مجبور کرد که او را از آن مدرسه بیرون بیاورد.

او در دزدیدن خرگوش و گوشت آهو از خانه سر تامس لوسی همیشه بد می آورد واین شخص غالبا او راشلاق می زد و گاهی او رل به زندان می انداخت.

در ۳ سپتامبر ۱۵۹۲ رابرت گرین [بازیگر] از بستر مرگ به دوستان خود اخطار کرد که در تماشاخانه لندن «کلاغی نوکیسه که با پرهای ما آراسته شده» جای آنها را گرفته است و این مرد که «دل پلنگ دارد و پوست بازیگران را پوشیده است... تصور می کند که می تواند مثل بهترین بازیگران شما شعر بی قافیه را با آب و تاب بگوید و چون آدمی همه کاره است به عقیده خودش تنها بازیگر مملکت است».

 

نشناختید؟

ویلیام شکسپیر [در ضمن توجه دارید که آدمها تا دم مرگ از حسادت دست بر نمی دارند!]

(از تاریخ تئاتر به روایت ویل دورانت / گردآوری و تدوین عباس شادمان / شرکت انتشارات علمی و فرهنگی/ تهران ۱۳۷۷]                                                    

از یکی از نامه های چخوف

همه آنچه می خواستم آن بود که صادقانه به مردم بگویم : نگاه کنید به خودتان. نگاه کنید چه زندگی بد و ملال انگیزی می گذرانید. این مهمترین چیزی است که مردم باید دریابند. و وقتی آن را به راستی دریافتند بی گمان زندگی تازه و بهتری خواهند آفرید. من آن را نخواهم دید اما می دانم که همه چیز متفاوت خواهد بود و هیچ چیز همچون زندگی کنونی ما نخواهد بود.

 

[از کتاب چخوف / هانری تروایا / ترجمه علی بهبهانی / انتشارات علمی و فرهنگی ]

نمایش و فیلم سانست لیمیتد نوشته کورمک مک کارتی

سانست ليميتد (يا سانست با مسووليت محدود)

   تجربه به من نشان داده فيلمهايي كه بعدا به فيلمهاي محبوبم تبديل مي‌شوند، تقريبا بي بر و برگرد فيلمهايي هستند كه بر اساس يك نمايشنامه ساخته شده‌اند. البته خيلي‌ها ممكن است چنين حسي نداشته باشند ولي فكر نمي‌كنم كسي در اين شك داشته باشد كه اين دسته فيلمها جزو دراماتيك‌ترين فيلمهاي كم خرج تاريخ سينما هستند، درامي كه در بسياري از موارد بدون نياز به حركات محير العقول دوربين يا بازيگران، تنها در سطح روان و در گفتگويي ظهور مي‌كند كه در زيباترين شكل آن تبديل به يك شمشير بازي كلامي بسيار ظريف مي‌شود.

   اگر مي‌خواهيد چنين فيلمي را از دست ندهيد فيلم سانست ليميتد (2011- به بازي و كارگرداني تامي لي جونز) را ببينيد. فيلمي تنها با دو هنرپيشه كه تمام وقايع آن در يك اتاق مي‌گذرد و با فيلم كلاسيك تاريخ سينما سانست بولوار(بيلي وايلدر – كانديد 11 اسكار در سال 1950) بستگي‌هاي نزديكي دارد – فيلم‌هايي در مورد خودكشي، فروريختن توهمات، فريب‌ها و افسانه‌هاي خوش كه در آنها يكي از شخصيت‌هاي اصلي مذبوحانه سعي دارد با كمك توهمات به فرياد ديگري برسد، اما ناگفته پيداست كه در اين قمار، بازنده همان شخصيت فريب‌ساز است. در سانست بلوار شخصيت توهم ساز به قتل مي‌رسد، و در سانست ليميتد،.... نه بهتر است خودتان فيلم را ببينيد.

وهم خوش

 فيلم گاو (داريوش مهرجويي/ فيلمنامه ساعدي)چه دارد كه در مورد شاتر آيلند (مارتين اسكورسيزي) بگويد؟!!

  يكي از جملات كليدي كل فيلم شاتر آيلند جمله‌اي است كه از دهان هنرپيشه نقش اصلي يعني دي كاپريو در انتهاي فيلم خارج مي‌شود (به نظرم كساني كه اين جمله را نشنيده‌اند اساس فيلم را از دست داده‌اند). او را در حالي كه دارند براي الكتروشوك مي‌برند رو به  دوستش مي‌كند و از نوعي انتخاب مي‌گويد: «ديو باشي و زنده؛ يا مرده باشي و انساني معمولي(نرمال)!» بله! او ترجيح مي‌دهد زنده بماند هر چند بصورت ديوي آدم‌كش؛ تا اينكه به خاطر نرمال بودن و عدم اعتراف به گناه نكرده، او را از دم تيغ بگذرانند. اما چنين دنياي هيولاواري اصلا از دنيايي كه ما در آن زندگي مي‌كنيم دور نيست. اين موضوع را به زيبايي هر چه تمامتر ساعدي در داستاني از داستانهاي عزاداران بيل كه فيلم گاو از روي آن ساخته شده است نشان مي‌دهد. غلامحسين ساعدي با ساده‌ترين زبان و بدون استفاده از پيچش‌هاي كلامي و فيلمنامه‌اي كه براي معتادان به فيلم و داستان اين روزگار نوعي استتيك(زيبايي شناسي) به حساب مي‌آيد، نشان مي‌دهد كه چه مرز باريكي بين طبيعي و غير طبيعي وجود دارد(تازه اگر وجود داشته باشد!). اين مرز، توسط قراردادهايي برپا و حفاظت مي‌شود كه تنها هدفشان حفظ وضع موجود است. شايد بگوييد اي بابا! اين ديگر چه حرفي است؟ مش حسن معلوم است كه طبيعي نيست. وقتي با اينكه خبر گم شدن گاوش را شنيده به درون طويله مي‌رود و بعد بيرون مي‌آيد و ما از دهان او آن ديالوگ فراموش نشدني را مي‌شنويم:«گاو من گم نشده... گاو من كه گم نمي‌شه!»، چيزي در درون ما هست كه بر او دل مي‌سوزاند، اشك در چشمانمان جمع مي‌شود و برخي از ما حتي آهسته زير لب ميگوييم:«بيچاره». و به اين ترتيب به خودمان قوت قلبي مي‌دهيم كه ما را با اين گونه وهميات و هذيانات كاري نيست. يك دلخوشي تا عمري را با هذيانات شخصي و رنگارنگ خود سر كنيم. وهمي براي حفظ وضع موجود.

  اما اين وهم همينطور يكسان باقي نمي‌ماند و به رشد ديوانه‌وار خود ادامه مي‌دهد. در مرحله بعد اين خود مش حسن است كه جاي گاوش را مي‌گيرد. او اكنون علف مي‌خورد و با «شاخهايش» به ديگر روستاييان و به ديوار طويله حمله مي‌برد. مرحله بعدي تبديل روستاييان ديگر به اهالي روستاي بلور(يا پروس) است، روستايي كه ساكنانش پشت تمام اتفاقات بدي هستند كه براي اين روستا (بيل) اتفاق مي‌افتد، يعني يك هذيان عمومي كه تقريبا تمام اهالي روستا به آن اعتقاد دارند، هذياني كه هيچ كسي با آن مشكل ندارد و براي آن به فكر دوا دكتر هم نمي‌افتد. ظاهرا اوهام مش حسن دارد رشد مي‌كند، ولي در واقع اين وهميات با پيوند خوردن با وهميات عمومي دارند رام مي‌شوند. كسي با اينكه پروسيا دارند پشت سرهم توطئه چيني مي‌كنند مشكلي ندارد. مش حسن رو به منفذي كه در ديوار طويله وجود دارد و اهالي ده دارند او را از پشت آن با چشماني حيرت‌زده مي‌نگرند ضجه مي‌زند: «مش حسن كجايي كه بلوريا مي‌خوان گاوتو سر ببرن!» اينجا به زيبايي هر چه تمامتر مراحل رشد يك هذيان نمايانده مي‌شود، طوري كه «خاطرات روزانه يك ديوانه» گوگول را به خاطر مي‌آورد، اثري كه قابل مقايسه با شاهكار ساعدي است. و صد البته بازهم كتب روانپزشكي بايد از اين دو اثر چيزها بياموزند.

  اما وهم خوشي كه به تمام اتفاقات ناگواري كه در ده مي‌افتد نوعي شيريني مي‌بخشد اين است:«كار، كار پروسيا است!». همان وهم خوشي كه دايي جان ناپلئون منتهي اين بار در مورد انگليسي‌ها دارد، ولي در سريال دائي جان، وقتي دامنه اختلافات خانوادگي بالا مي‌گيرد، پايان خوشي در انتظار اين وهم خوش نيست. در عزاداران بيل، كسي با اين وهم كاري ندارد كه هيچ، همه درصددند به وهم يكديگر ياري رسانند. همه با وهم مش حسن مشكل دارند كه خودسرانه (بدون اجازه بزرگترها!) وهمي يگانه و منحصر بفرد برگزيده است. به همين دليل معادله پايان فيلم اسكورسيسي (شاتر آيلند) معكوس مي‌شود: اينجا براي اينكه زنده باشي، نبايد ساز خودت را بزني، بايستي به جمع بپيوندي، يا بطور خلاصه نبايد «ديو» باشي. هر قدر ديو بودن در محيط بيمارستان رواني يا همان جزيره شاتر، كارساز است، در محيط دهي خرافه زده نامطلوب به شمار مي‌آيد. به همين جهت به هر صورت ممكن بايد «درمانش» كرد.

  سالها پيش نادر ابراهيمي در مورد كتاب عزاداران بيل نوشته بود:«در بيل كسي بدنيا نمي‌آيد.» بله! اين حتي در مورد اوهام و هذيانات هم صادق است. «در بيل وهمي به دنيا نمي‌آيد.» جامعه سنتي و بسته، حتي خرافه‌هايش را هم بايد خودش انتخاب كند.

                 در كارخانه‌اي كه ره عقل و فضل نيست    وهم ضعيف رأي فضولي چرا كند

  و وهمي ضعيف رأي است كه دنباله روي جمع نيست، پس براي صلاح همگان هم كه شده بايستي نابودش كرد. وگرنه كدام مجنون واقعي است كه خود را ليلي نداند؟! يا مگر ژوليت به رومئو نمي‌گفت نامت را انكار كن؟!