بيمارستانهاي روانپزشكي در مواردي، بخصوص وقتي پاي جان بيمار در ميان است، مي‌توانند زندگي بيماران را نجات دهند؛ گاهي مصرف مراقبت شده دارو به بيمار كمك مي‌كند تا از فاز خودكشي بيرون آمده و دوباره به اجتماع برگردد. اما بيمارستانها بطور عموم، بخصوص بيمارستانهاي روانپزشكي، كه در آنها مسأله انگ بيماري خيلي اهميت پيدا مي‌كند، نقشي متضاد و بيماريزا هم مي‌توانند ايفا كنند. بارها در طي كار درماني به بيماراني بر مي‌خوريم كه با وجود بهبود قابل ملاحظه علائم، به راحتي از بيماري خود، كه با آن مي‌توانند توجه اطرافيان را به خود جلب كنند، «دل» نمي‌كنند. حال فرض كنيد همين دسته از بيماران، در بيمارستان هم بستري شوند، و رفتارهاي ساير بيماران را هم ببينند، و انگ بيماري را هم بخورند، آن وقت چه بر سرشان خواهد آمد؟ به همين خاطر است كه سالهاست كه در غرب مسأله «موسسه‌زدگي» مطرح شده است: مشخص شده بستري‌هاي خصوصاً طولاني‌مدت، ناتواني ناشي از بيماري را در فرد افزايش مي‌دهند و سبب فقدان تحريكات اجتماعي، بطالت و كسالت بيشتر بيمار مي‌گردند و شكل يكنواختي به بيماري او مي‌دهند كه مسووليت تصميم‌گيري براي امور شخصي را از او سلب مي‌نمايد.[1]بطوري كه امروزه يكي از اصول لازم براي ارائه خدمات روانپزشكي اين است كه درمان بيماران حتي الامكان در خارج از بيمارستان و حتي‌المقدور در نزديكي محل سكونت بيماران انجام شود.[2]بخصوص آنكه ثابت شده داروهاي روانپزشكي جديد نياز به بستري شدن بسياري از بيماران را كاهش مي‌دهند.

تجربه سالها كار در شهرستاني كه بيمارستاني جهت بستري بيماران نداشت به من آموخت كه در مورد بسياري از بستري‌ها بايد بطور جدي اين سوال را مطرح كرد كه اين كار به سود چه كسي دارد انجام مي‌گيرد؟ سود بيماران، سود پزشكان يا سود دانشجوياني كه مي‌خواهند در مورد بيماريهاي روانپزشكي اطلاعاتي كسب كنند؟! بحث در مورد انجام کارهایی چون الکتروشوک در مواردی که مطمئنا فایده ای به حال بیمار ندارد را به فرصت دیگری موکول می کنم.



[1] روانپزشكي آكسفورد / مايكل گلدر و ديگران / ترجمه دكتر محسن ارجمند و دكتر مجيد صادقي / انتشارات ارجمند

[2] همان منبع