از شمس تا مولانا
شمس:
خواب ديده بود كه در آب سياه افتاده بود. مرا ميگفت «دستم بگير!»
نگرفتم. هم در آن رفت و رفت.
گفته بود «اگر بيگفتن من خواب مرا با من گويد و تعبير كند، اين خواب از آن مقام او باشد و اگر نگويد، از آن من باشد.»
به زبانم ميآمد، اما نگفتم.
مولانا:
وصيت ميكنيم ياران را كه چون شما را عروسان معني در باطن روي نمايد و اسرار كشف گردد، هان و هان تا آن را به اغيار نگوييد و شرح نكنيد و اين سخن ما را كه ميشنويد، به هر كس مگوييد! تو را اگر شاهدي يا معشوقهاي به دست آيد و در خانهي تو پنهان شود كه «مرا به كس منماي كه من از آن تو ام،» هرگز روا باشد و سزد كه او را در بازارها گرداني و هركس را گويي كه «بيا اين خوب را ببين»؟ آن معشوقه را هرگز اين خوش آيد؟ برِ ايشان رود و از تو خود خشم گيرد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۰ ساعت 21:46 توسط بهمن بداغ - فرزام پروا
|