که می داند...
در فاصله زبانه و شیشه
در فاصله بناگوش تو و دهان من
چه دنیاها نوشته است
کس از کهکشانهای خاموش و یتیم
خبر ندارد
و نه از
بلور آجین جواهر برف
و سرنوشت تگرگهای گرسنه
و دست آموزی یوزهای تشنه
و بی خبری ملامت پیشه گان جفا پیشه
و نام جویان شهوت جو
و حکایت کنندگان قصه های ناتمام
و جوانی های سر به زیر
و خامی های دشمن شاد کن
و اعتمادهای پوک
و قرارهای شبانه در پس چنارهای قطور
و اشکهای نوشته بر درگاه شادی ها
و آن ارتباط ناخواسته و بی گاه
که تلالو طلوع خورشید است
بر جانهای خسته
از غبار راههای بی سرانجام
زندگی
همینجا زیباست
آنجا که عمق را می نوازد
با سازهای دست سازش
که غیژ غیژ و کوک کردن ندارد
ساز زندگی
هماره کوک است
در انتظار دستهای فقیر
که کینه و جنایت را
سالهاست خالی کرده اند...